تبليغاتX
پایتخت بهشت
پایتخت بهشت

یا اَیهَاالهمیشه مدثّر

اِقراء بنامِ سِرِّّ اَنَا السِّر

مبعوث شو شراب بگردان

یا اَیهَاالحبیب مُذَکِّر

مبعوث شو بخاطر مستي

لات و مناتِ باده‌پرستی

این قبله را دوباره بگردان

تا گوشه‌ی مخالف هستی

برخیز تا قرار بگیرم

تا از درون شرار بگیرم

از جلوه‌ای به رقص درآیم

پیغامی از بهار بگیرم

مستانه‌ای مدید شَوَم من

عیدانه‌ای جدید شَوَم من

در کوه‌های صحبتِ سینا

با شیهه‌ای شهید شَوَم من

محبوب از حجاب درآید

خورشید پشتِ ابر نماند

دوران انتظار به سرآید

                                           "حافظ ایمانی"

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 21:21 توسط sogand| |

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

"گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود"

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

پی نوشت :

این روز ها هرکس که خودش یا دلش زائر امام رضاست: صدای من نمی رسه صدای من شو...

 

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 16:37 توسط sogand| |

سلام سقا

آقا آب هایمان بعد تو شفا ندارند

دیگر آب نیستند سیراب هم نمی کنند

مولا، به مولایت حسین سوگند آب هایمان درد می آورند عطش می آورند

اما...

شاید این ماییم که درست عین دردیم

مولا ، دروغ است اگر بگویم زمانه بد شده !!

ما بد تر از زمانه شده ایم !

مردانگی و برادری را زیر پا گذاشته ایم

دم از امام زمانه می زنیم و در پشت ذهن انکار می کنیم

صبح گاهان دعای عهد می خوانیم و شامگاهان پیمان می شکنیم

آرزوی با حسین بودن داریم و زیراب کناریمان را می زنیم!

مولا! وای بر ما  وای بر ...

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 12:41 توسط sogand| |

کداممان بی وفا تریم ؟

من یا تو ؟

من که تو را فراموش کردم

یا تو که مرا گذاشتی و رفتی ؟

خوب من !

خوب ترینم !

ای مهربان !

امروز یاد های تو تنها دلخوشی من اند

دل خوشی هایم را از من مگیر

مهربانم ، ای خوب !

بغض صدایم ، پف کردگی چشم هایم دیگر امانم را بریده اند

دل تنگم

دل تنگ تو ام ...

 

پی نوشت ها :

1. دیروز و دیشب خطای بزرگی کردم اما مولام حضرت آقا ابالفضل العباس (ع) دعوتم کرد به سفره اش!

اصلا قرار بود برم بازار ! اما تا به خودم اومدم دیدم کنار سفره ی حضرت عباس دارم استغفار می کنم.

آقام ممنونم... لطفتو هرگز فراموش نمی کنم... عصر پنج شنبه و شب جمعه و شب شهادت باقر العلوم و خطای من و بزگواری تو!

2. خیلی وقته که به قبر خواهرم حتی یه سر هم نزدم! خیلی دلتنگشم ...خیلی...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 18:19 توسط sogand| |

درگیر ساعت های دنیا

دلتنگ شادی های شیرین

بی چتر و بارانی نشستیم

محکوم باران های سنگین

 

درگیر و دار آرزوها

رویای شیرین رسیدن

بی تاب از عشق تو گفتن

بی بال از دنیا پریدن

 

ای عشق طاقت سوز من وای

فانوس این دنیای بیدار

دیدار با لمس تو ممکن

پرواز از دست تو دشوار

 

این سنگ ها این نارون ها

رد عبور کاروانی است

این اسم های ساکت و سرد

از غربت دنیا نشانی است

 

با من گلوی تشنه ای ماند

این ابر ها باران ندارند

پایان این افسانه ها کو ؟

افسانه ها پایان ندارند

 

مثل کبوتر های عاشق

کاش این دل زخمی رها بود

آن سیب های چیده ی سرخ

شیرینی دنیای ما بود

                                                                                   عبدالجبار کاکایی

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 13:38 توسط sogand| |

          1         

موذن زاده اذان می گوید

کبوتر ها پر می زنند

مات و مبهوت ایستاده ام

قیامت به پا شده!!

کودک گریه می کند

می گویم عاقبت به خیر شوی جوان!

          2

پاهایم سست شده اند

توان راه رفتن ندارم!

سلام می کنم

می گوید بیا

فقط می ایستم

می گوید خوش آمدی!

می گویم حتی من؟

می گوید حتی تو!!!!

میگویم اما....

می گوید نه نگو

دیگر نگفتم!!

فقط رفتم... رفتم و رفتم و رفتم...!!!!!

 

          3

و آنگاه که به معشوقم رسیدم زمزمه کردم:

من به چشمان تو  اسیرم آقا
آمدم تا حرف دل با تو بگویم آقا

پی نوشت:

الف/ امام رضا بودم(آقا نفس کشیدن در هوای تو به از نفس کشیدن در بهشت بی توست)

ب/ حالم خوبه(البته اگه خراب نشه!!!)

ج/ غروب های جمعه چقدر دلگیره

د/ همه موارد


نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 18:42 توسط sogand| |

.سهمت را از زندگی بخواه.

مثل گلها که کناردرختان تنومند می شکنند

مثل گنجشکان که با همه ی کوچکی ، در آبی پهناور پرواز می کنند

سهمت را از زندگی بخواه

مثل رودخانه ای که می رود تا به بیکرانی دریا پیوند بخورد

سهمت را از زندگی بخواه

مثل کودکی که می افتد تا بایستد

مثل شمعی که می سوزد تا روشن بماند

                                 .سهمت را از زندگی بخواه.

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 16:44 توسط sogand| |

این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها

دل خموشی ها

ثانیه ها

دقیقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم زیرا هنوز بر گستره ی ویرانه های وجودمان، پا نشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ و عطر و آتش برگچه های پیاز ترانه های طراوتند

و فکر ِ من !

واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواز ها بانگ خروس را بر می داشتند و همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها را!

ما باید دوست بداریم

آری "باید"

زیرا دوست داشتن حال با روح ماست...


"زنده یاد حسین پناهی"

پی نوشت:

1. روز قلم بر همه ی آنان که می نویسند مبارک.

2. نمی خواین بهم تبریک بگین؟!

3. خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد...

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 13:36 توسط sogand| |

به نام سلام نام خدام

تا دو ساعت دیگه میان! خانواده ام رو میگم. خدا را شکر همشون مشرف شدن به کربلای معلی من هم  که توفیق نداشتم و از قلمشون جا موندم. توی این یک هفته اتفاقات خوب زیاد افتاد. اما انگار بدون خانواده ام بهم سخت گذشت.  هزار جور فکر و خیال توی سرم داره می چرخه. خستگی چشمام رو پشت عینکم قایم کردم. چه لحظه هایی الان ... خدا... چقدر زود گذشت .همین دیروز بود که برای رفتنشون هول و ولا داشتم . همین دیروز بود که از قران و اب و اسفند ردشون کردم و خدا رو به علی و علی رو به خدا قسم می دادم تا سالم برن و برگردن. همین دیروز بود  که بعد از رفتنشون اونقدر ناراحت شدم که بقیه کلی برای خندوندم تلاش کردن. همین دیروز بود که زنگ می زدم و التماس دعا برای همه می گفتم ... انگار همین چند لحظه پیش بود  که بقیه رو می خندوندم و به قول اون ها کلی دیوونه بازی درآوردم.

حالا دارن میان. چقدر دلم برای اون لحظه ها تنگ شده... اشک توی چشمانم حلقه زده . اشک شوق . خدا را شکر ... اما من چمه ؟!!!!!!!!! چرا این طوری ام؟ شاید همه ی این ها بهانه ای باشه که اون چیزی که ته دلم مونده رو از خدام بخوام ...

خیال از تو گفتن داشتم
اما زبان گم شد . . .


نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 0:27 توسط sogand| |

Design By : Night Melody

ثبت پیوند های یاد شده به معنای تایید محتویات آن ها از سوی مدیریت وبلاگ نمی باشد .